فقط چند روز مونده به تولدت - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 9:35
نمیدونم چی شد یه هو یاد اینجا افتادم چی شد ک نیومدم... مثل همیشه عاشقتم پسر قشنگم... تو روز به روز داری تغییر میکنی و عوض میشی.. حرکاتت ..انقد شیرین زبون شدی که حد نداره.. خیلی دوس داشتم یه تولد درست و حسابی بگیرم واست اما دستمون یه هو خالی شد و همه پولا رفتن واسه سفارشن کابینت! نمیدونم بشه تولد بگی...
الان همه چی رو رواله☺ - تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 22:37
نمیدونم چرا اومدم دوباره توی بلاگفا خاطره نویسی میکنم ... یه دفتر دارم از زمان نامزدیم تا الان توش نوشتم .. هنوزم مینویسم... چی بگم.. ایناش مهم نیست... مهرسام وارد ۳ ماهگی شد... خوشحالم، داره خوب پیش میره، راستش انقدی دیوونه بازی درمیارم خسته شدم .. فکرایی میاد توی سرم که داغون میشم، همش کابوسه؛ این...
۸ روز از چهار ماهگیت گذشت... - تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 22:37
این روزا خیلی داره شیرین میگذره با وجودت! میرسی که هستی نفسم.... خدایا در پناه خودت حفظ کن پسرمو
فقط چند روز مونده به تولدت... - تاریخ: 1399/10/19 ساعت: 6:48
نمیدونم چی شد یه هو یاد اینجا افتادم چی شد ک نیومدم...مثل همیشه عاشقتم پسر قشنگم... تو روز به روز داری تغییر میکنی و عوض میشی.. حرکاتت ..انقد شیرین زبون شدی که حد نداره.. خیلی دوس داشتم یه تولد درست و حسابی بگیرم واست اما دستمون یه هو خالی شد و همه پولا رفتن واسه خریدن کابینت! نمیدونم بشه تولد بگیرم...
یکی از همین روزا - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:56
تازه وارد ۷ ماهگی شدم... خیلی خوشحالم خیلییی انگاری که قدم به قدم دارم بهت نزدیک میشم تا در آغوشت بگیرم، هر چند الان توی وجود منی انگاری قلب من میخواد با تو خودش و یکی کنه و هماهنگ بزنه خدایا کمکم کن من هنوزم مثل همیشه امیدم تویی... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:42&nbsp توسط ...
روزای آخر ندیدنت ... . - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:56
نمیتونم حسی که الان دارم و اونجوری که باید توصیف کنم... ی حال غریبی دارم... ی جورایی خوشحالم ، زیادی خوشحاااال... اونقدی که همه ی فکر و ذکرم، دلواپسی هام و نگرانیام ، بی خوابیام، ختم شدن به تو... رسیدن به تو... اولین حس مادر شدن... زایما
خیلی نگرانیم... - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:56
موقع اذانه مغرب هست... صدای مسجد نزدیک خونه مامانم بدجوری بهم آرامش میده... امروز جمعه... ی روز دیگه از ۵ام دوست داشتنیم گذشت! دعا دعا میکنم بگذره... برسم به ۴-۵ روز آینده... هووووف یه خستگی دارم که با یه شبانه روز کامل خوابیدن هم برطرف
روزای خوبی توی راهه ... - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:56
بنام همون خدایی که اون بالا نشسته .. شاهده و گواه به خوب و بد زندگیمون... روزایی و پشت سر گذاشتم... یه روزایی که برگردم عقب مطمئن نیستم که با این قاطعیت به اینکه دوباره طعمشو بچشم شک دارم! گذشت همه اش... به قول مادرم که گفت، تمووووم!!! ه