روزایی و پشت سر گذاشتم... یه روزایی که برگردم عقب مطمئن نیستم که با این قاطعیت به اینکه دوباره طعمشو بچشم شک دارم! گذشت همه اش... به قول مادرم که گفت، تمووووم!!! همین بود همه دردات... دیگه تموم! اما احساس میکنم تموم اون یعنی دردای کمی بود و تموم من! ...
چی بگم... اما تا حالا نشده بلندبلند چیزی بگم که خدایی نکرده ناشکری کرده باشم؛ خدا خیلی بهمون لطف کرده که یه بچه سالم قسمتمون کرده... خدایا شکرت... شکرت...
خلاصش کنم... این روزا من بابت هر لحظه دارم بها میدم، اوایل بخیه هام اذیت می کرد و سر دردام... بعدش زخم نوک سینه ام که امونم و برده بود وقتایی که مهرسام میک میزد شیر بخوره و من با ترس بهش میدادم که خشک نشه... اما با گریه درش میاوردم... چه اشکایی که نریختم....... بعد اون شب بیداری ها و گریه های مهرسام بخاطر دل درداش و نا بلدی من چون بچه اولم هست... بعد اون خوابای من و سرگیجه هام... بی حالیم و بی جونیم... که همش مال کم خونی و ضعف بود... سیروس جگر گرفت و هر روز قرص آهن خوردم تا بهترم الان خداروشکر.....
همه اینایی که گفتم تموم منتهای اینکه یکم احساس افسردگی دارم که فک کنم بعد این اتفاقات طبیعی هست.. سنگ که نبودم آدمم!
خلاصه تر از این نشد... اما گذشت... تصمیم دارم دیگه بچه دار نشم اما سیروس میگه یه دختر میخوام... نمیدونم شاید الان تجربه دارم و میتونم برای دومی صبورتر باشم... اما اگه نبودم چی؟!
از الانم بگم... انقد خوشحالم و هر روز توی دلم قند آب میشه با خنده های مهرسام... ماشالله ماشالله خیلی شیرینه و هر روز بیشتر میشه... الان کنار تختم توی گهوارش خوابه ... توی فکر مغازمم اما باید صبر کنم مهرسام یه ساله بشه بعد... ختنه اش هم که احتمالا یه ماه دیگه ان شالله...
فصل پاییز شروع شده و زمستون توی راهه... میترسم سرما نخوره... اما همه ی اتفاقاتی که افتاد منو تا حدودی از اون دختر تسخ دور کرده، حس میکنم یکم دور شدم... دیگه مادر شدم... من... نمیدونم چطوری یه هویی من الان یکی دیگه شدم... اما از ته ته ته قلبم از این دگرگونی راضی ام...
چه بهونه ها که از سیروس نگرفتم و چه صبوری هایی که نکرد.. هرچند.. !.. امامن از همه چیش راضی ام خدایا خودت حفظش کن... من از خودم ناراحتم... از بچگی هام... از اینکه هنوزم که میگم عاقلم بازم نه هنوز مونده تا برسم به اونجاها.............
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 8:23  توسط دختر مهر |
برچسب:
نویسنده: باران صالحپور